معماری
موضوعات داغ
فرار از مسئولیت یا جاه‌طلبی؟

فرار معماران از واقعیت؛ جذابیت پروژه‌های دورافتاده

نکات مهم
  • پروژه‌های معماری در سایت‌های دورافتاده مانند مریخ یا اقیانوس، به‌دلیل نبود مذاکره و تاریخچه، به‌مراتب آسان‌تر از پروژه‌های شهری هستند.
  • جاه‌طلبی معماران در پروژه‌های عظیم مانند د لاین، اغلب فرار از مسئولیت‌های پیچیده‌تر در بافت‌های شهری موجود است.
  • پروژه تلوسا پس از پنج سال هنوز سایتی ندارد، زیرا بازطراحی مالکیت زمین، یافتن زمین خالی از پاسخ قبلی را تقریباً غیرممکن می‌کند.
  • واژگانی مانند «تاب‌آور» و «احیاگر» که از نقد اقلیمی وام گرفته شده‌اند، در پروژه‌های تجاری مانند نئوم به نام یک خط تولید تبدیل شده‌اند.
  • مرز بین جاه‌طلبی و فرار در معماری، به مقصد نیست، بلکه به قصد بازگشت به مکان اشغال‌شده بستگی دارد.

اگر از یک معمار بپرسید سخت‌ترین مسئله رشته‌اش در حال حاضر چیست، به‌ندرت به مجموعه مسکن‌های فرسوده پس از جنگ که دو خیابان آن‌طرف‌تر از دفترش قرار دارد اشاره می‌کند. آنچه به ذهنش می‌رسد، اختلاف فشار در مریخ یا بار کششی سکوی شناور است؛ زیرا زمین بدون ادعا، کسی را ندارد که با او مذاکره کند، تاریخچه‌ای ندارد که پاسخگوی آن باشد و مستأجری ندارد که آخرین بازسازی را به خاطر بیاورد؛ همین موضوع طراحی برای آن را به‌مراتب آسان‌تر می‌کند.

معماران فکر می‌کنند در حال حل مسئله‌ای سخت‌تر از مسئله همسایه‌شان هستند. پروژه‌ای مانند «د لاین» (The Line)، شهری به طول ۱۷۰ کیلومتر که قرار است ۹ میلیون نفر را در خود جای دهد و سایتی بدون ادعای قبلی دارد، از نظر معماری سخت‌تر از سایتی نیست که صد سال سابقه اجاره‌نشینی، مالکیت مورد مناقشه و اداره شهرسازی دارد که سه توسعه‌دهنده قبلی را که از واژه «جامعه» استفاده کرده و معنای دیگری از آن داشتند، به خاطر می‌آورد. این پروژه، به‌طور قابل توجهی، آسان‌تر است. هیچ‌کس برای متقاعد کردن وجود ندارد، هیچ تاریخچه‌ای برای پاسخگویی نیست و هیچ بحثی برای باختن وجود ندارد. این پرسش را مطرح می‌کند که آیا مسئله سخت‌تر، دو خیابان آن‌طرف‌تر از دفتر، حل‌نشده رها شده و مسئله آسان‌تر همان است که رندرها و بودجه می‌گیرد؟ در این صورت، «جاه‌طلبی» واژه درستی برای آنچه رخ می‌دهد نیست. چیزی در حال فرار است و باید به این فکر کنیم که چیست.

تنها نویسنده

آنچه این رشته واقعاً به دنبالش است، در اقیانوس باز یا خلأ بیابان، نبود فرایند صدور مجوز نیست، بلکه فرصت تنها نویسنده بودن است. یک شهر توسط صدها سال مردم نوشته می‌شود و معمار جدید تمام تصمیمات آن‌ها را به‌عنوان محدودیت به ارث می‌برد. یک سایت بدون ادعا، هیچ‌یک از تصمیماتش را به کسی که مرده یا آنجا زندگی می‌کند واگذار نمی‌کند. زیرساخت، حکمرانی، شکل خیابان و حتی شرایط شهروندی در جاه‌طلبانه‌ترین موارد، همه از صفر قابل طراحی هستند؛ لوح سفیدی که معماری به‌ندرت با آن کار می‌کند.

«تلوسا» (Telosa)، شهر برنامه‌ریزی‌شده آینده‌نگر در غرب آمریکا که توسط مارک لور (Marc Lore)، میلیاردر، conceived شده و توسط گروه بیارکه اینگلس (Bjarke Ingels Group) طراحی شده، واضح‌ترین نمونه از این است که این صفر تا کجا قرار است گسترش یابد. بنیان‌گذار آن، مدل زمین پروژه را که آن را «برابری‌گرایی» (Equitism) می‌نامد، راهی برای مالکیت جمعی زمین توسط ساکنان شهر توصیف می‌کند؛ بازطراحی نه آسمان‌خراش‌ها، بلکه خود مالکیت. پنج سال پس از اعلام، پروژه هنوز سایتی ندارد. این اتفاقی است که وقتی صفر شامل مقوله حقوقی مالکیت می‌شود، رخ می‌دهد؛ یعنی سایتی که جستجو می‌شود نه‌تنها باید از ساختمان‌ها خالی باشد، بلکه باید از پاسخ قبلی به این پرسش که اصلاً چه کسی مالک زمین است نیز خالی باشد و زمین بسیار کمی روی کره زمین هنوز واجد این شرایط است.

یا «بتری پارک سیتی» (Battery Park City) را در نظر بگیرید، جایی که دیوار سیل دو میلیارد دلاری برای محافظت از منهتن جنوبی در برابر نوع طوفانی که با «ساندی» (Hurricane Sandy) آمد، بیش از یک سال است به دلیل دو ساختمان کاندومینیوم متوقف شده است. دیوار برای کار کردن باید از زمین خصوصی عبور کند؛ نهاد سازنده به حق عبور (easement) از پنج ساختمان مسکونی در امتداد آب نیاز داشت و پس از دوازده ماه مذاکره، دو ساختمان حاضر به امضا نشدند. این نهاد اکنون در حال بازطراحی مسیر برای دور زدن کامل املاک آن‌هاست؛ تغییری که هزینه بیشتری خواهد داشت، کار را بیشتر به تأخیر می‌اندازد و بخشی از ساحل را برای مدت طولانی‌تری از برنامه بسته نگه می‌دارد؛ همه این‌ها برای هدایت یک سد سیل عمومی به دور دو ساختمان به جای عبور از میان آن‌ها. مریخ، در مقایسه، هیچ حق عبوری برای مذاکره ندارد؛ هنوز کسی آنجا نیست که نه بگوید.

خواستن برای رد شدن از این موضوع، به خودی خود، نشانه چیزی نیست. هر رشته‌ای که حول نویسندگی ساخته شده باشد، گاهی می‌خواهد آن را تمرین کند و هیچ شرمی در معمار بودن برای اعتبار و ریسک طراحی کل یک اثر وجود ندارد. آنچه دفاع از آن سخت‌تر است، نسخه‌ای از این خواستن است که در حال حاضر در مقیاس بزرگ تأمین مالی می‌شود؛ نسخه‌ای که در آن شروع دوباره به‌آرامی به پیش‌فرض تبدیل شده است، نه به این دلیل که سایت تازه مسئله جالب‌تری ایجاد می‌کند، بلکه به این دلیل که هیچ مسئله‌ای ایجاد نمی‌کند. اشتباه گرفتن این دو شرط، دشواری و صرفاً اندازه، چیزی است که به یک شهر ۱۷۰ کیلومتری اجازه می‌دهد به‌عنوان جاه‌طلبی خوانده شود نه گزینه آسان‌تر. و در زیر هر دو، فشار برای اولین بودن در چیزی، پیوستن نام به یک مبدأ به جای یک بهبود، وجود دارد. هیچ‌یک از این انگیزه‌ها تازه نیستند؛ آنچه تازه است این است که چقدر به‌ندرت، اخیراً، در برابر گزینه جایگزینی که دو خیابان آن‌طرف‌تر، هنوز حل‌نشده، قرار دارد، آزمایش می‌شوند، در حالی که سایت تازه بودجه می‌گیرد.

و هیچ‌یک از این‌ها نسل سوپراستودیو (Superstudio) را ناصادق نمی‌کند. «بنای یادبود پیوسته» (Continuous Monument) هرگز قرار نبود کسی را در خود جای دهد و قضاوت آن به‌عنوان یک طرح مسکونی ناموفق، هدفی را که برای آن ساخته شده بود از دست می‌دهد؛ هدفی که ارائه یک استدلال درباره فلورانس از دال بتنی بود که هرگز قرار نبود زمین فلورانس را لمس کند. به عبارت دیگر، تنها نویسنده بودن چیز جدیدی نیست و به‌طور خودکار نشانه بیماری نیست. آنچه تغییر کرده، جهتی است که این خواستن به آن اشاره می‌کند. پروژه‌ای که از فاصله قرض می‌گیرد تا درباره مکانی استدلال کند که هرگز آن را ترک نمی‌کند، هرچند به‌طور غیرمستقیم، به آن مکان خطاب می‌شود. پروژه‌ای که فاصله را قرض می‌گیرد تا دیگر به مکان نیاز نداشته باشد، با دور تأمین مالی و ردیف شهروندی، به یک خروج خطاب می‌شود و حامیان آن تمایل دارند صادق‌تر از رندرها باشند درباره اینکه کدام تعهدات (یک حیاط مشترک، پایه مالیاتی، ساکنی با حق رأی) امیدوارند آدرس جدید آن‌ها را به همراه نداشته باشد.

لباس نقد

تلوسا توسط گروه بیارکه اینگلس طراحی شد، اوشنیک بوسان (Oceanix Busan) نیز همین‌طور، و اکساگون (Oxagon)، بندر صنعتی شناوری که گوشه‌ای از نئوم (NEOM) را لنگر می‌اندازد، نیز. رندرهای هر سه به همان چند واژه تکیه دارند: تاب‌آور، احیاگر، سازگار؛ واژگانی که ارزش خود را در عدالت اقلیمی و واکنش به بلایا به دست آورده‌اند. همان نمایشگاه ونیز که اکساگون را در سال ۲۰۲۳ رونمایی کرد، از ادجای همکاران (Adjaye Associates)، کوپ هیملبلاو (Coop Himmelb(l)au) و استودیو فوکساس (Studio Fuksas) برای قطعات دیگر نئوم تحت همان عنوان، «شهرسازی جاذبه صفر» (Zero Gravity Urbanism)، قدردانی کرد. هر نقدی که زمانی حول این واژه‌ها سازماندهی می‌شد، در این فرایند، به نام یک خط تولید تبدیل شده است.

این انحراف مهم است زیرا واژه‌ها از ابتدا تزئینی نبودند. «تاب‌آور» پس از طوفان سندی معنای دقیقی داشت: توانایی جذب طوفان بدون شکست فاجعه‌بار، برای جوامعی که جای دیگری برای رفتن نداشتند. پیوستن آن به یک سکوی شناور در دریای سرخ، سکو را کمتر جالب نمی‌کند، اما باعث می‌شود واژه کار کمتری انجام دهد. و هر بار که در یک مکان کار کمتری انجام دهد، اعتبار کمتری در مکان دیگر دارد. شهرهایی که واقعاً به آنچه واژه قبلاً وعده می‌داد نیاز دارند، نمی‌توانند پروژه‌هایی را که اکنون آن را قرض می‌گیرند سفارش دهند؛ آن‌ها فقط می‌توانند شاهد رفتن واژگان باشند.

تنها نویسنده بودن هرگز تمام داستان نبود. چیزی که به این خواستن اجازه می‌دهد به‌جای فرار، جاه‌طلبی خوانده شود، زبان قرض‌گرفته‌شده (انتقادی، بشردوستانه، فوری) است که با آن به بافت‌هایی سفر می‌کند که هیچ‌یک از این شرایط در آن‌ها صدق نمی‌کند.

رشته‌ای که با خودش حرف می‌زند

بیشتر آنچه در حال حاضر ساخته می‌شود، آن نوع نویسندگی را که این مقاله با هزاران واژه آن را کمیاب توصیف کرده، ارائه نمی‌دهد. بیشتر معمارانی که مرمت را به فرار ترجیح می‌دهند، موضعی اصولی در برابر، به‌عنوان مثال، د لاین نمی‌گیرند. در عوض، آن‌ها مشغول انجام کاری هستند که پیش رویشان است، که اتفاقاً یک درخواست تغییر کاربری است. اما ناصادقانه است که بدون اعتراف به این که این نیز، تا حدی، تمایزی بین حرفه‌هاست و معماران خوب زیادی کل فعالیت حرفه‌ای خود را بر پایه نیمه بی‌زرق‌وبرق این تقسیم بنا کرده‌اند، بدون اینکه هرگز به مریخ دست دراز کنند، پایان داد.

هیچ‌یک از این‌ها به موضعی که رشته بتواند به سادگی آن را اتخاذ کند، ختم نمی‌شود و تظاهر به این که چنین است، استدلال را مسطح می‌کند. معماری به کشیدن مریخ، سکوهای شناور و برج‌های گرده‌افشان ادامه خواهد داد، زیرا انگیزه پشت آن‌ها، تنها نویسنده بودن، نقصی نیست که بتوان از حرفه‌ای که بر این ایده ساخته شده، آموزش زدود. پرسش صادقانه‌تر، برای آنچه پس از این چرخه رندرها می‌آید، این نیست که آیا از خواستن دست برداریم، بلکه این است که آیا این خواستن می‌تواند گاهی به عقب نشانه رود، بدون اینکه رشته به محض اینکه رضایت بخشی از طراحی می‌شود، علاقه‌اش را از دست بدهد.

دست دراز کردن به افق‌های دیگر نیز، به نوعی، راهی است که یک رشته محدودیت‌های خود را آزمایش می‌کند. آنچه اهمیت دارد این است که آیا این دست دراز کردن شامل راه بازگشت است، آیا نگاه به مریخ، اقیانوس یا شهری بدون تاریخ، راهی برای دیدن نهایی مکان اشغال‌شده واضح‌تر است، یا صرفاً راهی برای نگاه نکردن به آن. مرز بین جاه‌طلبی و فرار هرگز درباره مقصد نبود؛ همیشه درباره این بود که آیا کسی قصد بازگشت دارد یا نه.

ترجمه و تنظیم: صما

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا