گاه نوشته های رئیس سازمان نظام مهندسی ساختمان / طنز
صما، گروه طنز- صبح از خانه بیرون آمدم تا سر کار بروم، دیدم 13 تا اتومبیل با راننده منتظر من هستن هر کدام دست مرا کشیده و می گفتند آقای رئیس امروز باید سازمان ما بیایید، گفتم «دعوا نکنید به همه تون می رسم»با خود گفتم همیشه 12 تا اتومبیل دنبال من می آمدند امروز چرا یکی اضافه شده است؟ که یک آدم شیک و پیک که شبیه مهندسا بود جلو آمد و گفت : قربان من تازه از سازمان نظام مهندسی خدمت رسیدم که امروز تشریف بیارید سازمان ما، چون کلی نامه هست که امضا کنید.
;تازه یادم افتاد که مدتی است رئیس سازمان نظام مهندسی هم شده ام و هنوز وقت نکرده ام آنجا بروم، پس بقیه را مرخص کردم و سوار ماشین سازمان به راه افتادم. با خود گفتم اگر خدای نکرده، دور از جانم؛ من بازنشسته شوم فکر کنم بیکاری چند درصد کاهش پیدا کنه. وارد سازمان که شدم از در و دیوار بر سر من ریختند و با ماچ و موچ فراوان تبریک گفتند، چنانکه سر و کله ام خیس آب شد و چند نفری با دستمال مرا خشک کردند و ارادت خود را به من نشان دادند. با خودم گفتم حالا خوب است قیافه ام فابریک اخمو است اینقدر مرا ماچ می کنند اگر مثل جواتی( جواد ظریف وزیر خارجه) تپل و خندان بودم فکر کنم من را می خوردند از بس که این کارمندان و زیر دستان شیفتۀ رئیسان خودشان هستند خدا می دونه.
خلاصه قدری برایشان سخنرانی کردم و راهی نظام مهندسی کردستان شدم و آنجا هم سخنرانی کردم کلی هم دیده بوسی کردند. سر راه یک سر هم نظام مهندسی قزوین رفتم و دوباره همان سخنرانی را تکرار کردم اما چون خسته بودم، در قزوین اجازۀ دیده بوسی به کسی ندادم. یکراست به تهران رفتم گفتم یک سری به دوست قدیمی ام حاج عباس(عباس آخوندی وزیر مسکن) ; بزنم. گفت حاج اکبر نبینم اخمات تو هم رفته؟ گفتم من که همیشۀ خدا اخمام تو همه، ولی خدائیش از این سازمان نظام مهندسی خیلی خوشم اومده، اصلاً چهرۀ این مهندسا رو می بینم روحیه ام تازه می شه خدا می دونه، به قول شاعر:
تمومِ شغل هام یک طرف، این یک طرف حاج عباس، حاج عباس
تمومِ کارهام یک طرف این یک طرف حاج عباس، حاج عباس
آهسته و پیوسته، نظامِ مهندسی، مهرش به دل نشسته حاج عباس….
حاج عباس خندید و گفت معلومه با این مهندسای ساختمون چرخیدی کلی روحیه ات عوض شده مواظب خودت باش یک وقت تغییر دکوراسیون ندی حاج اکبر! یک لبخند ریز زدم که بدونه چقدر خوشحالم و گفتم می خوام یک تغییرات اساسی توی سازمان ایجاد کنم که حسابی کارآمد بشه و بتونه عصای دست وزارت راه و شهرسازی باشه. حاج عباس گفت کاش این عصای تو هم مثل عصای موسی می تونست وزارتخونۀ ما رو از وسط بشکافه و دوباره وزارت مسکن از راه جدا بشه؛ نمی دونم چرا اصلاً با این وزارت راه حال نمی کنم. این تغییراتی که می خوای انجام بدی رو برام بنویس تا منم نظر کارشناسی بدم. Ok کردم و پرسیدم راستی گاه نوشته هات رو می خوندم به دلم افتاد منم بنویسم. گفت اتفاقاً فکر خوبیه اوقات فراغتت! هم پر می شه؛ اگر هم خواستی به بچه های صنعت ساختمان می گم بذارن رو سایتشون. از حاج عباس خداحافظی کردم و شروع به نوشتن این گاه نوشته کردم امیدوارم مشغلۀ کاری اجازه بده ادامه بدم و با شما بیشتر در ارتباط باشم.
;
;
;




