ریشه یابی انحطاط و انقراض ساسانیان به بهانه سالروز مرگ یزدگرد سوم:
مرگ یزدگرد سوم و افول ایرانشهر
با پیروزی اردشیر بابکان بر آخرین پادشاه اشکانی در سال 224 میلادی، شاهنشاهی ساسانی به عنوان قدرتی نو در عرصه سیاسی سرزمین های آسیای جنوب غربی موجودیت یافت و پیرو آن فرهنگ سیاسی ایرانشهر دچار دگرگونی ژرفی شد.
صما گروه تاریخ :ساسانیان موفق شدند بنیان های نظری اندیشه سیاسی ایرانشهری را که ریشه در فرهنگ و تمدن دیرپای ایران زمین داشت به نحو چشمگیری عملی سازند. پی ریزی یک دستگاه قدرتمند حکومتی مرکزی، تبدیل آیین زردشتی به دین رسمی کشور و تحقق آرمان یگانگی دین و دولت، تثبیت مقام و جایگاه الهی پادشاه و ارائه الگویی کامل از الزامات و کارکردهای نهاد شاهی از مهم ترین دستاوردهای ساسانیان به شمار می رود.
همچنین فرمانروایان ساسانی نقش عمده ای در تکوین هویت ملی با تکیه بر عناصر فرهنگ ایرانی و از طریق تبیین مفهوم ایران و ایرانشهر ایفا کردند. نیولی در این رابطه می نویسد: «مفهوم ایران به عنوان یک تفکر سیاسی و مذهبی عملا در قرن سوم میلادی پدیدار شد، در عهد ساسانیان اشاعه یافت و بعد از انقراض امپراتوری آنان نیز جزو اصلی میراث باستانی گردید».


;
(گراردو نیولی، مفهوم ایران، 183:1989) ظاهرا فرای این پیشنهاد نیولی را با تردید مواجه ساخته و بر این باور است که به احتمال زیاد در دوران هخامنشیان مفهومی از قومیت و سرزمین مطرح بوده است. ویزه هوفر معتقد است که ساسانیان اندیشه «ایرانشهر» را به عنوان مفهومی سیاسی و فرهنگی خلق کردند تا همه کسانی را که در آن می زیستند، به هم پیوند داده و هویتی نو برای خود و رعایایشان پدید آورند. (ویزه هوفر، 194:1377)
ایرانشهر به عنوان وطن اقوام ایرانی تجلی گاه ارزش ها و آرمان های ایرانی است. این سرزمین آرمانی که در عصر اساطیری به شکلی خیالی یا مثالی مطرح بود، در دوران تاریخی از حدود و مرزهای واقعی برخوردار شد. تبدیل ایرانشهر به مفهوم وطن سیاسی در عصر ساسانیان صورت گرفت که متغیرهای متفاوتی چون نژاد، دین، زبان، اساطیر، فرهنگ و مرزهای سیاسی- جغرافیایی در شکل گیری آن نقش داشته اند. ساسانیان با بهره گیری از عناصر مذکور به هویت ملی ایرانی تجسم بخشیدند و در مقابل بیگانگان با عنوان «انیرانیان» مطرح ساختند. بنابراین شاهنشاهان ساسانی آمریت خویش را به پشتوانه نظری آیین زردشت و در بستر ایرانشهر اعمال می کردند. از این رو می توان گفت اندیشه سیاسی ایرانشهری که نمود واقعی آن در همین دوران ساسانی تحقق یافت مبتنی بر سه پایه نهاد شاهی، آیین زردشت و ایرانشهر بود. با ورود اعراب به ایران هر سه مورد دچار از هم گسیختگی شدند. آنها به اعتنای ساختار قومی و قبیله ای خود و سپس به یاری آموزه های اسلامی از پذیرش مفهومی با نام شاه سرباز زدند. آیین زردشت نیز از سویی نظریه شاهی را تایید و تقویت می کرد و از سویی دیگر تداوم حیات خود را به حمایت های آن مدیون بود با چالشی بسیار جدی مواجه شد. شاه به عنوان حامی اصلی دین بهی دیگر در میان نبود و خاستگاه وی، ایرانشهر در دست بیگانگان قرار داشت. همچنین دین اسلام که در مقابلش قرار گرفته بود از لحاظ اقناع روحی پیروانش بسیار نیرومند بود.
ایرانشهر نیز به عنوان یک گستره جغرافیایی منسجم و مستقل که مامن و ماوای هر دو نهاد پیشین بود فرو پاشید. سرزمین ایران دیگر یکپارچگی و انسجام گذشته را نداشت و هر گوشه و کنار آن به دست امیران و فرماندهان خودسر یا بیگانه اداره می شد. از این پس دیگر هیچ گاه شاهد هویت سرزمینی مستقل با نام ایران که عناصر وحدت بخش ملی در حیات سیاسی آن اثرگذار باشند، نیستیم، بلکه ایرانشهر بخشی از سرزمین های خلافت اسلامی بود که در آن اسلام و خلیفه اسلامی به تمشیت امور می پرداختند. اشپولر معتقد است که پس از سلطه اعراب بر ایران تا زمان حمله مغولان، ایران فاقد وحدت سیاسی بود. پس می توان پذیرفت که تسلط اعراب بر ایران موجب گسست ساختار سیاسی حاکم و وحدت سرزمینی در ایران شد که لااقل برای دو سده به طول انجامید. این مدت را برخی از محققان با عناوین «دوران سکوت»، «دوران فترت» یا «عصر بی شکلی فرهنگی» یاد کرده اند. تنها پس از سپری شدن این ایام و در نتیجه مجموعه عواملی که مجال پرداختن به آنها در این جا نیست، ایرانیان به آن خودآگاهی سیاسی لازم برای احیای مولفه های اندیشه سیاسی ایرانشهری رسیدند.


;
تلاش های نافرجام یزدگرد
یزدگرد سوم به عنوان آخرین پادشاه ساسانی بر تخت متزلزل شاهنشاهی نشست تا شاید آشفتگی های ایجاد شده از سوی مدعیان پادشاهی را به فرجام برساند. نباید فراموش کنیم که تنها در فاصله سال های 628 تا 632 یعنی تا آغاز سلطنت یزدگرد سوم حدود 12 شهریار بر سریر سلطنت تکیه زدند و هیچ یک راه به جایی نبردند.
پادشاهی یزدگرد بی گمان با توافقی همگانی برای به سامان رساندن حاکمیت متزلزل دربار ساسانی پدیدار شد. امید می رفت که بار دیگر اقتداری پایدار در فضای شاهنشاهی ساسانی پدید آید. آیا یزدگرد می توانست دگربار پرچم ساسانیان را در سرزمین های میان رودان، فلات ایران و آسیای میانه برافرازد؟
شاید این رویایی بود که به آینده تعلق داشت. حضور هون ها (هپطالیان- خیون ها) در آسیای میانه و خزرها در سواحل دریای خزر، رومیان به عنوان تهدیدگران دائمی سرزمین های غربی امپراتوری ساسانی و اعراب تازه نفس، ادامه حاکمیت ساسانیان را در هاله ای از ابهام فرو می برد. آخرین شاه ساسانی مجالی برای تجدید قوا نداشت و با وجود این، وی آخرین کوشش خود را برای نجات تخت خویش در برابر هجوم اعراب به کار گرفت. آخرین جنگ بزرگ وی در نهاوند به سال 642 م. نقطه پایانی بر بیش از یک هزاره اقتدار ایرانیان در سرزمین های میان رودان، فلات ایران و آسیای میانه بود. ارتش ساسانی در نهاوند کاملا متلاش شد و سرزمین های فلات ایران بدون دفاعی تمام عیار و همه گیر به دست اعراب افتاد. گویی سرنوشت یزدگرد سوم به سرنوشت آخرین پادشاه هخامنشی داریوش سوم (321 ق.م) بی هیچ مناسبتی گره خورده بود. گرچه نخستین رویارویی های اعراب مسلمان در سال دوازدهم هجری با طلایه داران سپاه ساسانی از اهمیت چندانی برخوردار نبود، ولی فتح حیره پس از چند ماه به دست این نورسیدگان نوید تحولی عظیم در آینده ای نزدیک را می داد. سقوط مداین در سال 16 هجری «قلب ایرانشهر» را به تسخیر مهاجمان درآورد و نبرد نهاوند به سال 22 هجری نقطه پایانی بر حیات سیاسی و تاریخی جهان ایرانی که ریشه در اعماق سده ها و هزاره ها داشت، نهاد. از این پس شاهد هیچ گونه اقدام سازمان یافته و منسجمی در برابر اعراب مهاجم نیستیم. ارتش کارآمد ساسانی از هم گسیخت و شاه بی دفاع منزل به منزل به سمت نواحی شرقی تر عقب می نشست. مرگ مرموز او به سال 31 هجری در مرو محور عمده همگرایی ایرانیان را از میان برداشت. با مرگ یزدگرد به عنوان نگهبان ایرانشهر، شیرازه ملک و دین زردشتی از هم پاشید و به قول بیرونی «از حزن و اندوه نسبت به قتل یزدگر و برای تاسف و تهلف به زوال استقلال ایران بود که ایرانیان مرگ وی را مبدا تاریخ خود قرار دادند». (بیرونی، 50:1363)
;
علل انحطاط و انقراض ساسانیان
در ریشه یابی انحطاط و انقراض ساسانیان باید به دو دسته از عوامل اشاره کرد: عوامل زیربنایی و عوامل شتاب دهنده. به نظر می رسد مهمترین عامل زیربنایی تضاد طبقاتی موجود در جامعه ساسانی بوده است. در ایران برخلاف سرزمین هند هیچ گاه نظام کاست شکل و ماهیتی بنیادین در جامعه و ساختار سیاسی اجتماعی تمدن های ایرانی نیافت. با وجود این نوعی از سلسله مراتب اجتماعی در جامعه وجود داشت که تقسیم برابر حقوق را در میان همه اقشار جامعه ناممکن می ساخت و همین امر به تدریج طی بیش از چهار سده حاکمیت ساسانیان بر دامنه نارضایتی ها افزود به گونه ای که مردم دیگر هیچ تمایلی به حمایت از طبقه حاکم در خود نمی دیدند. عامل دیگر زیربنایی به حوزه دین و نهاد روحانیت زردشتی عصر ساسانی بازمی گردد. آموزه های پویا و اصلاح طلبانه زردشت که در گاهان تبلیغ می شد، در اواخر عصر ساسانی جای خود را به تفکرات بسته و جزم اندیشانه ای داده بود که مغان زردشتی آن را به عنوان آموزه های اصیل زردشت ترویج می کردند. بدین سان فاصله روحانیت زردشتی با توده مردم به تدریج بیشتر و بیشتر شد. سومین عامل بنیادی را می توان در مسئله اقتصاد جست و جو کرد. خشکسالی و قحطی های پی در پی که از عصر پادشاهی پیروز اتفاق افتاده بود توان اقتصادی دولت ساسانی را تحلیل می برد و این امر به افزایش شکاف طبقاتی در جامعه دامن می زد. جنبش مزدک هم در واقع نتوانست راهی برای حل این نابرابری های اجتماعی باشد و با سرکوب مزدکیان توسط انوشیروان مواجه شد. هر چند خسرو انوشیروان خود گام هایی برای اصلاح نظام مالیاتی و اجتماعی برداشت ولی حوادث بعدی که در زمان جانشینانش اتفاق افتاد، همه آنها را نافرجام گذاشت. جدا از این عوامل بنیادی، جنگ های بی وقفه خسرو پرویز با امپراتوری روم را که حدود سه دهه به طول انجامید- می توان از عوامل شتاب دهنده در سقوط امپراتوری ساسانی برشمرد. این جنگ ها علاوه بر خالی کردن خزانه شاهنشاهی (عامل شتاب دهنده دوم)، سپاه سازمان یافته ساسانی را در آستانه نابودی کامل قرار داد که تا زمان حمله اعراب فرصتی برای ترمیم آن به دست نیامد. در این میان مردم نیز از تامین هزینه های جنگ های فرسایش و بی نتیجه خسرو به ستوه آمده و آمادگی جنگی جدید را نداشتند. ساسانیان سقوط کردند، ولی در تاریخ و فرهنگ شرق باستان بسیار تاثیر نهادند. شاید بتوان طولانی ترین دوره استیلای ایرانیان را در آسیای غربی مربوط به عصر آنان دانست. زیرا هر چند اشکانیان دوره ای طولانی تر از حکومت را از آن خود ساختند (475 سال) ولی نباید فراموش کرد که اشکانیان تا سال 130 پ.م به صورت یک دولت محلی اداره می شدند و بخشی از فلات ایران در اختیار سلوکیان بوده است، در حالی که ساسانیان از آغاز حکومت تا پایان راه بر تمامی ایران حاکمیت داشتند. این حضور دیرپا از مهمترین اعصار تاریخی و فرهنگی ایرانیان در جهان باستان به شمار می رود و همچنان ناشناخته های بسیاری دارد که شاید در آینده ای نزدیک، غبار از آن زدوده شود.
;




