صما، گروه طنز- نجیب چند وقتی بود که می دید یک نفر سراغ مهندس هندسی می آید و در یک گوشۀ خلوتی از کارگاه یک چیزهایی با مهندس رد و بدل می کنند و آن شخص هم یک مبلغی پول به مهندس هندسی می دهد. برای نجیب خیلی جای تعجب بود و فکر می کرد زبانش لال مواد جابه جا می کنند.
یک روز دل را به
دریا زد و به مهندس گفت: آقامهندس یک تا گپ با شما دارم چند وقت است می خواهم گفته
کنم اما شرم از گفتن آن، مرا باز می دارد.
مهندس هندسی: بگو
ببینم چی می خواهی بگویی نجیب؟
نجیب: این آقایی که
گاهی آمده می کند اینجا و دیروز هم بود کیسته؟
مهندس هندسی: او
یکی از سازندگان مسکن است که چند تا پروژه را گرفته و انجام می دهد. چطور مگر می
شناسی او را؟
نجیب: او چه سازنده
است که با شما یک پناه خلوت رفته می کند و چیزهایی مراوده کرده و شما را پول میتی؟ من خود بر این امور آگاه هستم و ظن دارم که
افیون فروش می کنید.
مهندس هندسی: این
چه حرفی است نجیب خجالت بکش. اون آقا چون باید در پای مدارکش امضای مهندس ناظر
باشد من برایش امضا می کنم و او هم متری 3000 تومان پولش را به من می دهد.
نجیب: اگر این گونه
است چرا در پنهان این کار را کرده می کنید که من را ظن حاصل شود.
مهندس هندسی: چون
نمی خواهم همکارانم بفهمند که من هم امضا فروشی می کنم.
نجیب: امضا فروشی
دیگر چیسته؟ یعنی آن آقا امضای شما را خرید می کند و از به جایش بر شما پول میتی؟
مهندس هندسی: بله
می شود گفت امضای من را می خرد در واقع. اما دوست ندارم کسی بفهمد، حواست را جمع
کن و زیپ ات را بکش.
نجیب: من همۀ زیپ
هایم کشانده است. اصلاً من شتر را دیده کنم؟ ندیده کنم.
مهندس: آفرین بر تو
نجیب که واقعاً نجیبی!
نجیب: آقامهندس از
ایشان پرسان کن ببین اثر انگشت خریداری نمی کند؟ من امضا کردن ندانم اما اثر
انگشتم را اگر لازم داشت فروخته کنم. چون انگشتم از بسیار که کار کرده اثر زیاد
دارد.
مهندس در حالی که
هیچ حرفی برای گفتن نداشت به نجیب گفت برو الان قرار است یک کامیون سرامیک از شرکت
بوق بیاید خالی کن. در ضمن فضولی را هم موقوف کن نجیب.




